آمایش سرزمین در ایران، با وجود پیشینه نسبتا طولانی در ادبیات برنامهریزی، عملا نتوانسته به یک ابزار موثر در سیاستگذاری تبدیل شود. اگرچه از دهه۱۳۵۰ به بعد ساختارهایی برای آن در نهادهایی مانند سازمان برنامه شکل گرفته، اما در عمل تصمیمات کلان توسعهای کشور غالبا خارج از چارچوب آمایش اتخاذ شدهاند. این گسست میان دانش و عمل، پیامدهای قابلتوجهی، از جمله توسعه نامتوازن منطقهای، تخریب منابع طبیعی و کاهش کارآیی سرمایهگذاریهای کلان به همراه داشته است.